
اینترنت را شارژمیکنم و زل میزنم به صفحه برادرش ،پست را هنوزلودنکرده بالاخره لودمیشود برای او پست گذاشته چشمانم میرود سمت او و لبخندش که ازته دل زده به نیم رخش که برای اولین بار دیدم توجه میکنم دستم را میکشم روی صفحه گوشی ام دقیق میشوم به صورتش میخواهم برای چندسال ذخیره اش کنم یک حسی میگوید چند سال دیگر مال تو نیست یعنی ،حسم راخفه میکنم به لبخندش زل میزنم دلم قنج میرود یاد دیروزعصردعاکردن برای اینکه او را ببینم می افتم عصبی میشوم گوشی را توی دستم میگیرم و روی کاناپه حس و حالم را مینویسم ......
ادامه مطلب